|
فانوس عشق |
|
|
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:50 توسط سحر |
| ||||||