تبليغاتX
فانوس عشق

فانوس عشق


با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم

 با اينکه مي دانم

پرستش کار کافر است مي پرستمت

 با اينکه مي دانم

آخر عشق رسوايي

است عاشقت مي شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان

دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:16 توسط سحر |


ای کاش ادماباچشماشون باهم حرف میزدن

وقتی نگاه ادمای روی زمین حرفایی میزنه که شاید هیچ وقت به زبون

نیاد

....ای کاش

اره اونوقت بود که عاشقای واقعی همدیگروبهترمی شناختند

اره فقط نگاه ادماست چشم یه عاشق واقعی نمی تونه دروغ باشه

بسوزای عشق بسوزان مستی ام را

بسوز ای دل بسوزان هستی ام را

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:13 توسط سحر |


عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:7 توسط سحر |


باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:4 توسط سحر |


 
کل کل شاعران ایرانی

حافظ شیرازی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
 
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
 
 
 
صائب تبریزی
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
 
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 
 
 
شهریار
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
 
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
 
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
 
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
 
! نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:57 توسط سحر |


هزار و یک بار عشق
 
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
 
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
 
*
 
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
 
*
 
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
 
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:50 توسط سحر |


دلم از دوری دلها تنگ است

دلم از این همه نا مردی ها

دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار

دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است

دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است

دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت

دل من خونین است

دل من غمگین است

دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید

دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند

دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت

دل من می ماند

دل من می پوسد

دل من شیفته هیچت گشته

دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد

دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد

دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:47 توسط سحر |


روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوغا می كنه
یاد حرفهای قشنگت منو رها نمی كنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی كوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم
می درخشی و میشی جون پناهم
تو مثل طراوت گلای پونه
چرا رفتی از تن ای دیوونه
تو مثل یه تیكه ابری توی آسمون آبی
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یکبار، آره یکبار برمیگردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی ، یخ زدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:42 توسط سحر |


فکر میکنم که عشق یک پرنده است.یک گل است.یک ترانه است.یا که خنده های کودکانه است.هر چه هست جاودانه است.

فکر میکنم که عشق یک ستاره است.یا که افتاب.یا که ماه.نه نه.عشق یک دل لطیف پاره پاره است.

فکر میکنم که عشق یک مشعل است.هر کجا که هست روشنی است.هر کجا که نیست سوت و کور و تیره است.

زندگی بدون عشق مشکل است.عشق روح مطلق است.کامل است.

فکر میکنم که عشق یک مذهب است.اب و باد و خانه نیست مکتب است.

عشق یک حقیقت است.اولین پدیده ی طبیعت است.راز خلقت است.رمز غیبت است.

عشق مرگ نیست زندگیست.سخت نیست عین سادگیست.

عشق عاشقانه های باد و گندم است.اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است.یا مسیح در درون مریم است.

فکر میکنم که عشق یک گل شقایق است.

فکر میکنم خدا هم عاشق است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:15 توسط سحر |


 

Image and video hosting by TinyPicچشم خود را به

تو عشق من هستی

 تمام افکارم را درک می کـنی         کارهایم را درک می کنی

  تو   همانی  که  زندگیم  را          به  دستانش  می سپارم

    تو همــانی  که  می خواهــم         همیشه  در کنار او باشم

   تو عشق من هستی

      پس از دیدار تو     

        همواره شادمان بوده ام ولی دائم در نگرانی

نگران اینکه شایدازمن ناامیــدشوی

 نگران اینکه  دوستیمان  به پایان بـرسد

   نگران اینکه از بودن با من شاد نبــاشی

      نگران اینکه شایدبرای تو اتفاقی بیفتـد

         عاشق توشده ام وشایدنگرانی فراوان مــن 

            بخاطر عشق من به توست..................

           بی تومیشه زنده بودنمیشه زندگی کرد

 

  تو مديونم من Image and video hosting by TinyPic

اگر عشق تو نبود:

چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر  ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد

Image and video hosting by TinyPicلب خود را به تو مديونم من Image and video hosting by TinyPic

اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي

Image and video hosting by TinyPicهستيم را به تو مديونم منImage and video hosting by TinyPic

اگرعشق تو نبود:

 كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد، چشمه ها خاكي و

خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمرد

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

در چشم تو حیرانکدهImage and video hosting by TinyPic ای هست که باید
هم شعر شب و هم گل خورشید بزاید !Image and video hosting by TinyPic
چشمان Image and video hosting by TinyPicتو دیوانه ترینند ، عزیزم !
« دیوانه چو دیوانه ببیند Image and video hosting by TinyPicخوشش آید

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:36 توسط سحر |


دوست داشتن از عشق برتر است؟

           آهوی نقره ای

 

عشق يک جوشش کور است و پيوندى از سر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال .
عشق، بيشتر از غريزه آب مى خورد و هرچه از غريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى، متجلى می شود و داراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم و عطرى ويژه ى خويش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست .
عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها برآن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نيست …
عشق، درهر رنگى و سطحی، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوق تان بيفزاييد، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى های روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر می بيند .
عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است. اگر دورى به طول انجامد ضعيف مى شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مى کشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و « ديدار و پرهيز » زنده ونيرومند مى ماند. اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا ست. دنيايش دنياى ديگرى است .

عشق، ‌جنون است و جنون چيزى جزخرابى و پريشانى « فهميدن » و « انديشيدن » نيست. اما دوست داشتن،‌ در اوج معراجش، ‌ازسرحد عقل فراتر می رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد .
عشق زيبايى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفريند و دوست داشتن زيبايی هاى دلخواه را در « دوست » مى بيند و مى يابد .
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بى انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .
عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شديد و درعين حال ناپايدار و نامطمئن. و دوست داشتن،‌ لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مى نويسيم، ‌سيراب تر مى شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، ‌تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر مى پايد کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر .
عشق نيرويى است درعاشق که او را به معشوق مى کشاند، و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست، که دوست را به دوست مى برد

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:43 توسط سحر |


آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید : علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:32 توسط سحر |


2lniknr.jpg

قصه من و تو.....

دلم مثل دلت از جنس سنگ نیست چشام مثل چشات از همه رنگ نیست ما دوتا باهم بودیم مهربون مثل قناریهابه جون هرچی عاشقه دوستی ما یه جنگ نیست
زندگیمون بهاری بود ولی ابربهار نداشت دلهای اسیرما حتی راهی واسه فرار نداشت مثل مهتاب بودیم و گریه تو کارمون نبود
دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت
می دونم رسم همه عشقهای خوب جداییه جدا شدیم از همدیگه.کجای این عاشقیه؟رفتی آسمون و من تو زمین موندگار شدم
خیالی نیست.عشقت برام یه عشق جاودانیه
شب میلاد عشقمون همیشه یادم می مونه تا جون دارم صدای قشنگت تو گوشم می خونه .هر جا می رم عطر تو مشاممو پر می کنه
فقط خدای مهربون راز عشقمونو می دونه
صبرمن تموم شده طاقت موندن ندارم .دلم اسیر شده.حس بی تو بودن ندارم من و گریه با هم بدجوری رفیق شدیم
بی تو من حتی حس و حال سرودن ندارم
قصه عشق ما هرچی بوده اماحالا تموم شده.زندگیمون به پای هم یه عمر که حروم شده فرشته مهربون توقصه ها از پیش مارفته دیگه
شاید خدا درهای لطفشو به روی ما بسته دیگه.........

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:33 توسط سحر |


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم 
 اگر  سرخم چنان آتش  حدیث دیگری دارم 
 گلی بودم به  صحرایی نه با این رنگ و  زیبایی 
 نبودم آن  زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 
 یکی از روزهایی که   زمین تبدار و سوزان بود 
 و صحرا در عطش  می سوخت تمام  غنچه ها تشنه 
 ومن بی تاب  و خشکیده تنم در آتشی می  سوخت 
 ز ره  آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته 
 و عشق از   چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می  گفت 
 شنیدم  سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری  
 به جان دلبرش افتاده بود-اما- 
 طبیبان  گفته بودندش  
 اگر یک شاخه گل آرد 
 ازآن نوعی که من  بودم 
 بگیرند ریشه  اش را و 
 بسوزانند 
 شود مرهم 
 برای دلبرش آندم 
 شفا یابد 
 چنانچه  با خودش می گفت  بسی کوه و بیابان را 
 بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش  بوده 
 و  یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه 
 به  روی  من 
 بدون لحظه ای تردید شتابان شد به  سوی من 
 به آسانی مرا  با ریشه از خاکم  جداکرد و 
 به ره افتاد 
 و او می رفت   و من در دست او بودم 
 و او هرلحظه  سر را 
 رو به  بالاها 
 تشکر از خدا  می کرد 
 پس از چندی 
 هوا چون کورۀ آتش  زمین  می سوخت 
 و دیگر داشت در دستش تمام  ریشه ام می سوخت 
 به  لب هایی که تاول  داشت گفت:اما چه باید کرد؟ 
 در این صحرا  که  آبی نیست 
 به جانم هیچ تابی نیست 
 اگر گل  ریشه اش سوزد  که وای بر من 
 برای دلبرم  هرگز 
 دوایی نیست 
 واز این گل که جایی   نیست خودش هم تشنه بود اما!! 
 نمی فهمید حالش را  چنان می  رفت و 
 من در دست اوبودم 
 وحالامن تمام هست اوبودم 
 دلم می سوخت اما  راه  پایان کو ؟ 
 نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟  
 و دیگر  داشت در دستش تمام جان من می  سوخت 
 که ناگه 
 روی زانوهای خود  خم شد  دگر از صبر اوکم شد 
 دلش لبریز ماتم شد کمی   اندیشه کرد- آنگه - 
 مرا در گوشه ای از  آن بیابان کاشت 
 نشست  و سینه را با سنگ  خارایی 
 زهم بشکافت 
 زهم بشکافت 
 اما ! آه  
 صدای قلب  او گویی جهان را زیرو رو می  کرد 
 زمین و آسمان را  پشت و رو می  کرد 
 و هر چیزی که هرجا بود با  غم  رو به رو می کرد 
 نمی دانم چه می گویم  ؟  به جای آب، خونش را 
 به من می  دادو بر لب های  او فریاد 
 بمان ای گل  
 که تو تاج سرم هستی 
 دوای دلبرم هستی 
 بمان ای  گل 
 ومن ماندم 
 نشان عشق و  شیدایی 
 و با این رنگ و زیبایی 
 و نام   من شقایق شد 
 گل همیشه عاشق شد 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:6 توسط سحر |


روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:59 توسط سحر |


یاد دارم اشك باران از برای یك علف
رقص نیلوفر برای قلب شیدای نسیم
شرم طوفان از غم فردای گل
آرزویی در شب تاریك ترس
...
من كه بودم؟ خاطرت هست ای خدا؟
!
مست بوی گلشن راز كه بودم؟

خاطرت هست ای خدا؟!

یاد دارم لحظه هایم ناب بود
قصه هایم پر ز شادی،
با كمی از غصه تنهایی مهتاب بود
اشك را فرصت تمدید بود
آه بود و چاره اش در راه بود
حافظ از اسرار دل آگاه بود
بیت اول، آخرش شد بایدش
!
"بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش!"

ناگهان آتش میان آب شد
قصه گوی شعر من در خواب شد
باز چشم حسرتم پر آب شد
دل برای لحظه دیدار تو بی تاب شد

پر زده پروانه پر سوخته
مانده شمعی در میان خاطرم، دل سوخته
آنچه می سوزد میان سینه ام، رسم وفاست
رسم عاشق گشتن شمعی میان غربت این لحظه هاست
رسم ترسیم گل خنده به روی چشم پر مهر شماست
رسم تیمار دل پر خون گل،
گفتگویی با دل تنگ خداست

اینك از این من بریدن، سخت نیست
هست اما زهر نیست
!
مردن از این تا ابد ویران شدن،
هر زمان لیلای این و آن شدن،
شاهد امواج اندوهی بزرگ
در میان دیده های خسته دریا شدن،
مردن از این گم شدن، تكرار گشتن، بهتر است
!

این حكایت ها، چه شیرین و چه تلخ،
داستانی جز غبار راه نیست
جز خدا آگه ز سر راه نیست
در كلاس درس ایمان
فصل اول عاشقی ست
نمره مردودی این درس آسان
لاجرم چیزی نباشد غیر بیست
!
چلچراغ این قافله در دست كیست؟

"راهرو گر صد هنر دارد توكل بایدش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:53 توسط سحر |


بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط سحر |


 

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزن

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را ببین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال هاست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط سحر |


 سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است .. 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:42 توسط سحر |


یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


 امروزه از عشق فقط اسمش مونده و اونم شده بازیچه دست بچه ها که به نام عشق چه خیانتها و جنایتهایی

که نمیکنن و . . .

خیلی وقته از عشق خبری نیست و . . .

عشق یعنی از من بودن رها شدن و همه او شدن

معشوقی خبر میده به عاشقش که شب بیا ببینمت

عاشق میره و در میزنه ، معشوق میگه کیه و عاشق جواب میده منم

معشوق دروبراش باز نمیکنه و میگه برو

عاشق میره و بعد از مدتی برمیگرده و در میزنه

معشوق میگه کیه و عاشق دوباره جواب میده منم

معشوق دوباره عاشق رو قبول نمیکنه و اینبار عاشق میره و بعد از مدت زمان زیادی از سر جنون برمیگرده و

دو باره در میزنه

معشوق میگه کیه و عاشق اینبار جواب میده : تویی و اینبار معشوق درو براش باز میکنه

الان ظاهراعشاق زیادن ولی همینکه مشکلی پیش اومد و یکیشون گفت ازت خسته شدم و از اولم دوستت

نداشتم ، طرف مقابلم میگه : منم از اولم تورو نمیخواستم و مجبورم کردن

اینا همونایی هستن که یه روزی میگفتن اگه یه لحظه طرفشون نباشه " میمیرن

حتی درد و رنج عشقم قشنگه :

درطریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد ان دل که با درد تو خواهد مرهمی

عشق حرمتش خیلی بیشتر از این بچه بازیهایی هست که بعضیا خودشونو باهاش گول میزنن

خیلی وقته عشقی نمونده و حرمتش رو شکستن

بعضیا میگن یه روزی عاشق بودم ولی الان نه ، فراموشش کردم

عشق هیچوقت فراموش نمیشه و روز به روز شعله ورتر میشه

عشق فراموشی نیست

عشق یعنی از خود گذشتن :

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق وقتی بوجود میاد که به معشوق نرسی ،

چرا لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، . . . اسمشون ماندگاره و اولیای عشق لقب گرفتن ؟

چون بهم نرسیدن ، اگه میرسیدن که مثل همه آدمهای عادی دیگه زندگی میکردن و . . .

ازدواج گورستان عشقهاست

عشق روز افزون من از بیوفائیهای توست میگریزم گر به من یکدم وفاداری کنی

من وقتی تو این کلوب عضو شدم ، خیلی خوشحال بودم ولی . . .

متاسفانه بیشتر جنبه شوخی داره و سرگرمی

اینام به جای خودش خوبه ولی اسم کلوب زیاد بهش نمیاد

خیلی گشتم تو موضوعات و بحثها که بجز چند مورد بیشترشون ربطی به عشق نداشتن یا من درست

ازشون استنباط نکردم ، بیشتر جوابهای از پیش تعیین شده و چند کلمه ای

خوشحالم الان این بحث رو پیدا کردم و تونستم چند سطری رو بنویسم

بیشتر از این گزافه گویی نمیکنم ، شاید بحث دیگه یی که بشه در باره ش نوشت رو گذاشتین

عشق بی عین است و بی شین است و بی قاف ای پسر

عاشق عشقی چنین نیز از جهانی دیگر است

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:17 توسط سحر |


IMGW19EYXKVU1.jpg

برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازیم
برای كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازیم
كمك كن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت كنیم تنهاییمونو
میون سفرهء شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
تورو میشناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پیداست
كه از ایل و تبار عاشقایی
تورو میشناسم ای سر در گریبون
غریبگی نكن با هق هق من
تن شكستت و بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من
بذار قسمت كنیم تنهاییمونو
میون سفرهء شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهای دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی
بذار قسمت كنیم تنهاییمونو
میون سفرهء شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
كمك كن جاده های مه گرفته
منه مسافر و از تو نگیرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
به یخ بستگی شاخه نمیرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
كمك كن تا برای هم بمونیم
كمك كن تا برای هم بمیریم
بذار قسمت كنیم تنهاییمونو
میون سفرهء شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

                               

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:6 توسط سحر |


 

اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم،

اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد،

اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد،

اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد،

اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد،

اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است،

اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم،

می‌توانم بلند نام تو را فریاد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...

باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی...

در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:46 توسط سحر |



________**I**___________****I*** _______
______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____
_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____
_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____
_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____
______LOVE*********LOVE*******LOVE _____
_______LOVE******************LOVE ______
_________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______
____________LOVE***********LOVE ________
_______________LOVE******LOVE __________

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:27 توسط سحر |


نامه همان بغض فروخورده ی دلتنگیهـــاست!

 اصلا گویی حرف اول تمام نامه ها دلتنگـــی ست !!

 صندوقچه ی رازهای مگـــــو!

 کلماتی که اگر بخواهم رودر رویت بگویـــم

 شرم از ان دو چشم نجیب

 ان دوقطعه عسل ناب وجودم را در بر می گیـــرد !

 باور کن هرچه بنویسم حجم وسیع دلتنگیم در ان جای نمی گیـــرد

  و باز هم برخی کلمات از خجالت جا می افتنــد .

  ولی خدای را شاهد می گیرم که به جای هر کلمه جاافتــاده

 نامت را فریاد زده ام ....

 باران شدم و

  نام مقدست را در پلکهای خیسم شستشــــو دادم .

 دیگر حساب روزهای بی تو بودن را از دســـت داده ام .

  دیگر به خوبی می دانم که حتی این کاغذ هـــــــــم

 لیاقت درددلهای من را نــــــــدارد !!

  اما حالا که نیستی تا تمام اضطراب جهان را در نگاهت خلاصه کنـــم

 چرا برایت ننویســـــــــــــــم:

 خوب مـــــــــن!

  ســــــــــــــــــلام

  به اندازه تمام ناگفته هایم دوستـــــــــــت  دارم .

 خدا نگهــــدار

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط سحر |


شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:33 توسط سحر |


به یاد آور روزی را که کلاغ شوم خیانت برروی دیوار کوتاه خوشبختی من نشست ...

آن روز مثل همیشه خورشید در آسمان، بازارها شلوغ، ماشین ها در حرکت و مردم در خیابان بودند...اما...

عاشقانه کور بودم اما این بار جز تو او را هم دیدم همان صاحب کلاغ شوم بدبختی من...

آری مردم و خیابان وآسمان را فراموش و نگاهم را به دستانی دوختم که روزی جای جای خالی دستان مرا پر میکرد...

سکوتم در من شکست نگاهم خجل شد و به گوشه ای رفتم ...

ثانیه ها را با اندوه پیوند زدم و ساعت ها را به سفر در خیال تو گذراندم...

پس از روزها سفر در گذشته حال می خواهم عاشق باشم ...

عاشق عشق سالهای زیبای عاشقانه ...

 

دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:31 توسط سحر |


عشق یعنی راه رفتن تا سحر
عشق یعنی گریه های بی ثمر

عشق یعنی لحظه های بی کسی

عشق یعنی دوری و دلواپسی

عشق یعنی دوری از زیباترین

غربت مطلق به روی این زمین

عشق یعنی دستهای باز تو

عشق یعنی با تو در پرواز تو

عشق یعنی یک دل تنگ و غریب

عشق یعنی دختری پاک و نجیب

عشق یعنی چشمهای مست او

نامه هایم در فشار دست او

عشق یعنی شعرهای سوخته

عشق یعنی شمع نا افروخته

عشق یعنی تا ابد در راه او

تا همیشه یک جهان گمراه او

عشق یعنی دردهای بی شمار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط سحر |


در خلوت شب ها خلوتم

                                    عاشقانه سوختمو ساختم

بامن بمان تا سرود عشق با تو بماند

با من بمان تا دله پر نوازم با تو بماند

با من بمان تا زندگی با تو بماند

با من بمان تا عشق با تو بماند

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:55 توسط سحر |


 پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:52 توسط سحر |


عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:49 توسط سحر |


عشق یعنی تا ابد آبی شدن عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی لذت یك آرزو عشق یعنی یك بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یك صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشك ندامت ریختن عشق یعنی زنگ تكرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن هر چه هست این عشق صدها قلب صاف با حضورش ‌آبی و بی كینه است

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:38 توسط سحر |


در حضور خارها هم می شود یک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود ،
میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروكه را الماس بود ،
دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود ،
كاش می شد حرفی از " كاش می شد " هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:35 توسط سحر |


شعله اي بي ثمرم بهتر كه خاموشم كنيد ××× سوي مردن ميروم با خاك هم آغوشم كنيد
در وداع از رنج زمان گرچه فريادم شكست ××× داغ عشق ديده ام ياران سياه پوشم كنيد

این وبلاگ گروهی میباشد .دوستانی که مایل هستند خود نویسنده باشند و در ساخت این وب همکاری نماییند دو را پیش رو دارند ، میتوانند آی دیه منو اد کنند و یوزرنیم ، پسورد ، نام نویسنده و ایمیل خود را ارسال نمایند یا به این شماره اس ام اس نمایند . با تشکر

آی دی : payam00200 .
شماره ی ارسال 09361208338


منتظر نظرات و پیشنهادات گرمتون هستم 09361208338


بخش اصلی سایت


خانه

ایمیل
بیا تو اس ام اس


لینک روزانه

دنیای اس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب

دی 1387

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387


Categories

تکه کلام های عاشقانه
کارت پستال های عاشقانه
داستان های عاشقانه
شعرهای عاشقانه


Authors

حجت

سحر
ابراهيم
زهرا


لینک دوستان

دنیای اس ام اس
تفریحات سالم و شاد
دنیای آموزش