|
فانوس عشق |
|
|
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:57 توسط سحر |
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:50 توسط سحر |
دلم از دوری دلها تنگ است
دلم از این همه نا مردی ها دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت دل من خونین است دل من غمگین است دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت دل من می ماند دل من می پوسد دل من شیفته هیچت گشته دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:47 توسط سحر |
روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوغا می كنه
یاد حرفهای قشنگت منو رها نمی كنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی كوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم
می درخشی و میشی جون پناهم
تو مثل طراوت گلای پونه
چرا رفتی از تن ای دیوونه
تو مثل یه تیكه ابری توی آسمون آبی
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یکبار، آره یکبار برمیگردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی ، یخ زدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:42 توسط سحر |
فکر میکنم که عشق یک پرنده است.یک گل است.یک ترانه است.یا که خنده های کودکانه است.هر چه هست جاودانه است. فکر میکنم که عشق یک ستاره است.یا که افتاب.یا که ماه.نه نه.عشق یک دل لطیف پاره پاره است. فکر میکنم که عشق یک مشعل است.هر کجا که هست روشنی است.هر کجا که نیست سوت و کور و تیره است. زندگی بدون عشق مشکل است.عشق روح مطلق است.کامل است. فکر میکنم که عشق یک مذهب است.اب و باد و خانه نیست مکتب است. عشق یک حقیقت است.اولین پدیده ی طبیعت است.راز خلقت است.رمز غیبت است. عشق مرگ نیست زندگیست.سخت نیست عین سادگیست. عشق عاشقانه های باد و گندم است.اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است.یا مسیح در درون مریم است. فکر میکنم که عشق یک گل شقایق است. فکر میکنم خدا هم عاشق است.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:15 توسط سحر |
تو عشق من هستی تمام افکارم را درک می کـنی کارهایم را درک می کنی تو همانی که زندگیم را به دستانش می سپارم تو همــانی که می خواهــم همیشه در کنار او باشم تو عشق من هستی پس از دیدار تو همواره شادمان بوده ام ولی دائم در نگرانی نگران اینکه شایدازمن ناامیــدشوی نگران اینکه دوستیمان به پایان بـرسد نگران اینکه از بودن با من شاد نبــاشی نگران اینکه شایدبرای تو اتفاقی بیفتـد عاشق توشده ام وشایدنگرانی فراوان مــن بی تومیشه زنده بودنمیشه زندگی کرد تو مديونم من اگر عشق تو نبود:
چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد
اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي
اگرعشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد، چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمرد در چشم تو حیرانکده
چشم خود را به
بخاطر عشق من به توست..................
ای هست که باید
هم شعر شب و هم گل خورشید بزاید !
چشمان
تو دیوانه ترینند ، عزیزم !
« دیوانه چو دیوانه ببیند
خوشش آید
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:36 توسط سحر |
دوست داشتن از عشق برتر است؟ عشق يک جوشش کور است و پيوندى از سر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال . عشق، جنون است و جنون چيزى جزخرابى و پريشانى « فهميدن » و « انديشيدن » نيست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، ازسرحد عقل فراتر می رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد .![]()

عشق، بيشتر از غريزه آب مى خورد و هرچه از غريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى، متجلى می شود و داراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم و عطرى ويژه ى خويش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ، دوست داشتنى هست .
عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها برآن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نيست …
عشق، درهر رنگى و سطحی، با زيبايى محسوس ، درنهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوق تان بيفزاييد، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى های روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر می بيند .
عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است. اگر دورى به طول انجامد ضعيف مى شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مى کشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و « ديدار و پرهيز » زنده ونيرومند مى ماند. اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا ست. دنيايش دنياى ديگرى است .
عشق زيبايى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفريند و دوست داشتن زيبايی هاى دلخواه را در « دوست » مى بيند و مى يابد .
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بى انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .
عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شديد و درعين حال ناپايدار و نامطمئن. و دوست داشتن، لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مى نويسيم، سيراب تر مى شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر مى پايد کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر .
عشق نيرويى است درعاشق که او را به معشوق مى کشاند، و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست، که دوست را به دوست مى برد
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:43 توسط سحر |
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید : علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:32 توسط سحر |
قصه من و تو..... دلم مثل دلت از جنس سنگ نیست چشام مثل چشات از همه رنگ نیست ما دوتا باهم بودیم مهربون مثل قناریهابه جون هرچی عاشقه دوستی ما یه جنگ نیست
زندگیمون بهاری بود ولی ابربهار نداشت دلهای اسیرما حتی راهی واسه فرار نداشت مثل مهتاب بودیم و گریه تو کارمون نبود
دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت
می دونم رسم همه عشقهای خوب جداییه جدا شدیم از همدیگه.کجای این عاشقیه؟رفتی آسمون و من تو زمین موندگار شدم
خیالی نیست.عشقت برام یه عشق جاودانیه
شب میلاد عشقمون همیشه یادم می مونه تا جون دارم صدای قشنگت تو گوشم می خونه .هر جا می رم عطر تو مشاممو پر می کنه
فقط خدای مهربون راز عشقمونو می دونه
صبرمن تموم شده طاقت موندن ندارم .دلم اسیر شده.حس بی تو بودن ندارم من و گریه با هم بدجوری رفیق شدیم
بی تو من حتی حس و حال سرودن ندارم
قصه عشق ما هرچی بوده اماحالا تموم شده.زندگیمون به پای هم یه عمر که حروم شده فرشته مهربون توقصه ها از پیش مارفته دیگه
شاید خدا درهای لطفشو به روی ما بسته دیگه.........
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:33 توسط سحر |
| ||||||