تبليغاتX
فانوس عشق

فانوس عشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم 
 اگر  سرخم چنان آتش  حدیث دیگری دارم 
 گلی بودم به  صحرایی نه با این رنگ و  زیبایی 
 نبودم آن  زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 
 یکی از روزهایی که   زمین تبدار و سوزان بود 
 و صحرا در عطش  می سوخت تمام  غنچه ها تشنه 
 ومن بی تاب  و خشکیده تنم در آتشی می  سوخت 
 ز ره  آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته 
 و عشق از   چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می  گفت 
 شنیدم  سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری  
 به جان دلبرش افتاده بود-اما- 
 طبیبان  گفته بودندش  
 اگر یک شاخه گل آرد 
 ازآن نوعی که من  بودم 
 بگیرند ریشه  اش را و 
 بسوزانند 
 شود مرهم 
 برای دلبرش آندم 
 شفا یابد 
 چنانچه  با خودش می گفت  بسی کوه و بیابان را 
 بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش  بوده 
 و  یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه 
 به  روی  من 
 بدون لحظه ای تردید شتابان شد به  سوی من 
 به آسانی مرا  با ریشه از خاکم  جداکرد و 
 به ره افتاد 
 و او می رفت   و من در دست او بودم 
 و او هرلحظه  سر را 
 رو به  بالاها 
 تشکر از خدا  می کرد 
 پس از چندی 
 هوا چون کورۀ آتش  زمین  می سوخت 
 و دیگر داشت در دستش تمام  ریشه ام می سوخت 
 به  لب هایی که تاول  داشت گفت:اما چه باید کرد؟ 
 در این صحرا  که  آبی نیست 
 به جانم هیچ تابی نیست 
 اگر گل  ریشه اش سوزد  که وای بر من 
 برای دلبرم  هرگز 
 دوایی نیست 
 واز این گل که جایی   نیست خودش هم تشنه بود اما!! 
 نمی فهمید حالش را  چنان می  رفت و 
 من در دست اوبودم 
 وحالامن تمام هست اوبودم 
 دلم می سوخت اما  راه  پایان کو ؟ 
 نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟  
 و دیگر  داشت در دستش تمام جان من می  سوخت 
 که ناگه 
 روی زانوهای خود  خم شد  دگر از صبر اوکم شد 
 دلش لبریز ماتم شد کمی   اندیشه کرد- آنگه - 
 مرا در گوشه ای از  آن بیابان کاشت 
 نشست  و سینه را با سنگ  خارایی 
 زهم بشکافت 
 زهم بشکافت 
 اما ! آه  
 صدای قلب  او گویی جهان را زیرو رو می  کرد 
 زمین و آسمان را  پشت و رو می  کرد 
 و هر چیزی که هرجا بود با  غم  رو به رو می کرد 
 نمی دانم چه می گویم  ؟  به جای آب، خونش را 
 به من می  دادو بر لب های  او فریاد 
 بمان ای گل  
 که تو تاج سرم هستی 
 دوای دلبرم هستی 
 بمان ای  گل 
 ومن ماندم 
 نشان عشق و  شیدایی 
 و با این رنگ و زیبایی 
 و نام   من شقایق شد 
 گل همیشه عاشق شد 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:6 توسط سحر |


روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:59 توسط سحر |


یاد دارم اشك باران از برای یك علف
رقص نیلوفر برای قلب شیدای نسیم
شرم طوفان از غم فردای گل
آرزویی در شب تاریك ترس
...
من كه بودم؟ خاطرت هست ای خدا؟
!
مست بوی گلشن راز كه بودم؟

خاطرت هست ای خدا؟!

یاد دارم لحظه هایم ناب بود
قصه هایم پر ز شادی،
با كمی از غصه تنهایی مهتاب بود
اشك را فرصت تمدید بود
آه بود و چاره اش در راه بود
حافظ از اسرار دل آگاه بود
بیت اول، آخرش شد بایدش
!
"بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش!"

ناگهان آتش میان آب شد
قصه گوی شعر من در خواب شد
باز چشم حسرتم پر آب شد
دل برای لحظه دیدار تو بی تاب شد

پر زده پروانه پر سوخته
مانده شمعی در میان خاطرم، دل سوخته
آنچه می سوزد میان سینه ام، رسم وفاست
رسم عاشق گشتن شمعی میان غربت این لحظه هاست
رسم ترسیم گل خنده به روی چشم پر مهر شماست
رسم تیمار دل پر خون گل،
گفتگویی با دل تنگ خداست

اینك از این من بریدن، سخت نیست
هست اما زهر نیست
!
مردن از این تا ابد ویران شدن،
هر زمان لیلای این و آن شدن،
شاهد امواج اندوهی بزرگ
در میان دیده های خسته دریا شدن،
مردن از این گم شدن، تكرار گشتن، بهتر است
!

این حكایت ها، چه شیرین و چه تلخ،
داستانی جز غبار راه نیست
جز خدا آگه ز سر راه نیست
در كلاس درس ایمان
فصل اول عاشقی ست
نمره مردودی این درس آسان
لاجرم چیزی نباشد غیر بیست
!
چلچراغ این قافله در دست كیست؟

"راهرو گر صد هنر دارد توكل بایدش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:53 توسط سحر |


بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط سحر |


 

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزن

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را ببین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال هاست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط سحر |


 سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است .. 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:42 توسط سحر |


یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:22 توسط سحر |


 امروزه از عشق فقط اسمش مونده و اونم شده بازیچه دست بچه ها که به نام عشق چه خیانتها و جنایتهایی

که نمیکنن و . . .

خیلی وقته از عشق خبری نیست و . . .

عشق یعنی از من بودن رها شدن و همه او شدن

معشوقی خبر میده به عاشقش که شب بیا ببینمت

عاشق میره و در میزنه ، معشوق میگه کیه و عاشق جواب میده منم

معشوق دروبراش باز نمیکنه و میگه برو

عاشق میره و بعد از مدتی برمیگرده و در میزنه

معشوق میگه کیه و عاشق دوباره جواب میده منم

معشوق دوباره عاشق رو قبول نمیکنه و اینبار عاشق میره و بعد از مدت زمان زیادی از سر جنون برمیگرده و

دو باره در میزنه

معشوق میگه کیه و عاشق اینبار جواب میده : تویی و اینبار معشوق درو براش باز میکنه

الان ظاهراعشاق زیادن ولی همینکه مشکلی پیش اومد و یکیشون گفت ازت خسته شدم و از اولم دوستت

نداشتم ، طرف مقابلم میگه : منم از اولم تورو نمیخواستم و مجبورم کردن

اینا همونایی هستن که یه روزی میگفتن اگه یه لحظه طرفشون نباشه " میمیرن

حتی درد و رنج عشقم قشنگه :

درطریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد ان دل که با درد تو خواهد مرهمی

عشق حرمتش خیلی بیشتر از این بچه بازیهایی هست که بعضیا خودشونو باهاش گول میزنن

خیلی وقته عشقی نمونده و حرمتش رو شکستن

بعضیا میگن یه روزی عاشق بودم ولی الان نه ، فراموشش کردم

عشق هیچوقت فراموش نمیشه و روز به روز شعله ورتر میشه

عشق فراموشی نیست

عشق یعنی از خود گذشتن :

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق وقتی بوجود میاد که به معشوق نرسی ،

چرا لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، . . . اسمشون ماندگاره و اولیای عشق لقب گرفتن ؟

چون بهم نرسیدن ، اگه میرسیدن که مثل همه آدمهای عادی دیگه زندگی میکردن و . . .

ازدواج گورستان عشقهاست

عشق روز افزون من از بیوفائیهای توست میگریزم گر به من یکدم وفاداری کنی

من وقتی تو این کلوب عضو شدم ، خیلی خوشحال بودم ولی . . .

متاسفانه بیشتر جنبه شوخی داره و سرگرمی

اینام به جای خودش خوبه ولی اسم کلوب زیاد بهش نمیاد

خیلی گشتم تو موضوعات و بحثها که بجز چند مورد بیشترشون ربطی به عشق نداشتن یا من درست

ازشون استنباط نکردم ، بیشتر جوابهای از پیش تعیین شده و چند کلمه ای

خوشحالم الان این بحث رو پیدا کردم و تونستم چند سطری رو بنویسم

بیشتر از این گزافه گویی نمیکنم ، شاید بحث دیگه یی که بشه در باره ش نوشت رو گذاشتین

عشق بی عین است و بی شین است و بی قاف ای پسر

عاشق عشقی چنین نیز از جهانی دیگر است

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:17 توسط سحر |


شعله اي بي ثمرم بهتر كه خاموشم كنيد ××× سوي مردن ميروم با خاك هم آغوشم كنيد
در وداع از رنج زمان گرچه فريادم شكست ××× داغ عشق ديده ام ياران سياه پوشم كنيد

این وبلاگ گروهی میباشد .دوستانی که مایل هستند خود نویسنده باشند و در ساخت این وب همکاری نماییند دو را پیش رو دارند ، میتوانند آی دیه منو اد کنند و یوزرنیم ، پسورد ، نام نویسنده و ایمیل خود را ارسال نمایند یا به این شماره اس ام اس نمایند . با تشکر

آی دی : payam00200 .
شماره ی ارسال 09361208338


منتظر نظرات و پیشنهادات گرمتون هستم 09361208338


بخش اصلی سایت


خانه

ایمیل
بیا تو اس ام اس


لینک روزانه

دنیای اس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب

دی 1387

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387


Categories

تکه کلام های عاشقانه
کارت پستال های عاشقانه
داستان های عاشقانه
شعرهای عاشقانه


Authors

حجت

سحر
ابراهيم
زهرا


لینک دوستان

دنیای اس ام اس
تفریحات سالم و شاد
دنیای آموزش